معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت سی و سوم :
سرش را تکان داد و بیخیال دستانش را درون جیب شلوارش فرو برد. چرخی در اتاق زد و یک نگاه کلی به همه چیز انداخت. به کمد و سرویس خواب و تابلوهای روی دیوار؛ تمام اتاق را از نظر گذراند:
_ خوبه… خیلی خوبه… اتاق رویایی و قشنگی دارید… واقعاً سزاوار دو تا قناری عاشقه… مبارکتون باشه… من که تو عروسیتون نبودم تبریک بگم… مجبورم حالا جبران کنم… هدیه ازدواج عاشقانتون رو هم همین روزها تقدیمتون میک
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
سادات.۸۲
2از اهورا خوشم نمیااد
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😂🧡
۲ ماه پیشMobina
1من مطمئنم یه مثلث عشقی چیزی اتفاق میوفته 🫠
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
همین الان یه مربع عشقی داره پیش میره😂
۲ ماه پیشMobina
1اوه جالب شد 😁امیدوارم سندروم نقش دوم و سوم نگیرم😄
۲ ماه پیشنلا
1دلم میخواد اهورا و فروغ و تو چاه تولت غرق کنم .. وای وای.. نفهمیم حدی داره..خب نمیدونهه ای بنی آدمم!
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
😂🧡
۲ ماه پیشنفس
0لطفاً عکس آرش هم بذار
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
میذارم براتون یکم باید صبر کنید تا عکس تمام شخصیت هایی که مطابق ذهنم هست پیدا بشن
۲ ماه پیشنفس
2مردک بیشعور حتی منم دیگه ازاسم بهار حالم بد میشه
۲ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
دعا کنید زودتر بهار پیدا بشه تا ما هم مثل غنچه از دست این مادر و پسر راحت بشیم😂
۲ ماه پیشم
1خیلی غم انگیر شد،نمی دونم دلم برای آرش بسوزه یا غنچه یا اهورا یا ازش متنفر باشم بخاطر بدجنسیش 🥺
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
هعیی🥲
۳ ماه پیشفرشته
1عاشق چیزعجیبه واقعا دریک ثانیه تبدیل به کینه میشه
۳ ماه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
واقعاً حرف درستیه🥲
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماچیتا
0آره خیلی غنچه طفلیه